تبليغاتX
بسراغ من اگرمی آیی

بسراغ من اگرمی آیی

تحفه درویش

خدایا اینقدر نگو من

          

گفتم: خدایا ازهمه دلگیرم

گفت حتی ازمن ؟

گفتم خدایا دلم را ربودند

گفت پیش ازمن؟

گفتم خدایا چقدر تو دوری

گفت تو یامن؟

گفتم خدایا تنهاترینم

گفت پس من؟

گفتم خدایا کمک خواستم

گفت ازغیرمن؟

گفتم خدایا دوستت دارم

گفت بیش ازمن؟

گفتم خدایا اینقدر نگو من               گفت من توام  تو من

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 13:49  توسط آرام  | 

ساده ترین جواب

شرلوک هلمز و واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان
رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:  نگاهی به آن بالا بینداز و به
من بگو چه می بینی؟
واتسون گفت:   میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت:  چه نتیجه میگیری؟
واتسون گفت:
ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم
.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید

اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخدر محاذات قطب است، پس ساعت باید

حدود سه نیمه شب باشد.
شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت
:
واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که

چادر ما را دزدیده اند!
 

تو زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کناردستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 دی1389ساعت 14:0  توسط آرام  | 

مناجات یک راننده

دوستای خوبم سلام
یه پستی توی یه وبلاگ خوندم حیفم اومد شما نخونید بالاخره هرکی با زبون خودش دیگه
 
 
 
 مناجات یک راننده
 
خدایا لنت گناهانم خرد شده کمکم کن در دره معصیت نیفتم
الهی خلافی من سنگین شده  خود قلم عفو برجریمه هایم کش
ای مهربان مرا درصندوق عقب لطف خود هم سوارکنی قبول دارم
پروردگارا قلبم نیاز به معاینه فنی دارد ومن پشت گوش انداخته ام     تایر سلوکم سوراخ وتیوپ تفکرم کم باد شده  آینه دلم با چکش سرکش ترک برداشته ودزدگیر شیطان وهوسم باطری اش شارژ ندارد
ای حکیم روزها هرچه گاز میدهم نمیتوانم به اوج بندگی ات برسم گمانم که یادم رفته ترمز دستی خویشتن داریم را بررسی کنم
ای ناظرهمیشگی متوجه شده ام که دوربین مخفی فرشتگانت ازتمام لحظاتم عکس وفیلم برداشته
بخاطر عبور ازچراغ قرمزها مراببخش  به خاطر توقف در جاهایی که نباید توقف میکردم مرا ببخش بخطار بوق زدنهای نامربوطم مرا ببخش بخاطر نگاهم به عقب ازآینه شهوت مرا عفو کن  بخاطر سبفت بیجایم ازاولیاءات مرا ببخش
ای عشق من با تریلی رحمتت برمن غفران بیاور
از سالار بنزین عمرم را بی جهت قبل از موعدش تمام کرده ام جان مرا گاز سوزی کن تا ابددرمسیرتوبرانم
ای اتوبان کرمت بی نهایت
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت 11:40  توسط آرام  | 

گاهی

گاهی گمان نمیکنی و میشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدایی و گدایی بخت توست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود

(راز موفقیت) زندگی را باید عاقلانه شناخت، عاشقانه پیمود و عارفانه به پایان رسانید

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت 11:22  توسط آرام  | 

زندگی را دریاب

الهی! مرا دریاب ارباب...

خاک ها کاخ میشود و کاخ ها خاک،

 اما درد را از هر طرف که بخوانی

                                                   "  درد است  "

زندگي شوق رسيدن به همان فرداييست

                                            كه نخواهد آمد

تو نه در  ديروزي و نه در فردايي

              ظرف امروز پر از بودن توست

                                                  "زندگي را درياب."

+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 13:53  توسط آرام  | 

دل من تنها شد

دوستان خوبم بعضی وقتا یه چیزایی به ذهن آدم میاد که نمیتونه به هیچکس بگه واین پست ازهمون حرفاس ولی با این تفاوت که دارم به شما میگم

"  دل من تنهاشد  "

من ودل وآنچه در اوست   جملگی ازاوییم

میتوان هرچه نوشت یا که سرشت  با خم وپیچ قلم

از ازل تا به ابد    ازالست تا به عدم

بی پروبال بدانسو کوچید یا که بالی بکف آریم وبدان آویزیم تا فراسوی زمان

چه کنیم مجبوریم

آنکه پیچ قلمش به خم آورد مرا

یا که خم داد به آن   پرپروازم داد

خود به این امر آگه

که مرا او هل داد به سراپرده تن

چه که او میدانست در نهانخانه دل

بجز او هیچ کسی را نتوان داخل کرد

پس خود او بود که همراهم بود

نهراساند ، دلم را  و چو گنجشک بپرواز درآورد اورا

دل من چاه ندید

بجز این   زهرجا که پرید این دل من

 او میدید

دل تنها بخیال خودش  انگاشت که راه است  و    برو تا برسی   او باتوست

وندانست که  شاید   ناگه     برسد تنهایی

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مهر1389ساعت 11:4  توسط آرام  | 

دوستانه

الهی تو چه بی منتها میبخشی وما چه حسابگرانه تسبیح میگوییم

 

صبرکردن دردناک است وفراموش کردن دردناک ترولی ازاین دودردناکتراینست که ندانی باید صبر کنی یا فراموش

 

برای اداره کردن خودت ازعقلت استفاده کن وبرای اداره کردن دیگران ازقلبت

 

همیشه ازخوبیهای آدمها برای خودت یک دیوار بساز هروقت درحقت بدی کردند فقط یک آجر ازدیوار بردار بی انصافیست اگر دیوار را خراب کنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 11:41  توسط آرام  | 

معما

 
 
 
 
چه ساده درمیان گریستن خود زاده میشویم وچه ساده درمیان گریه های دیگران میمیریم........!

ودر فاصله این دو سادگی چه معمایی میسازیم به نام.................زندگی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 14:29  توسط آرام  | 

بازنشستگی شیطان

              

 شیطان را دید. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفت: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفت: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،

آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،

روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟...

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو. پدر شیاطینی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 10:6  توسط آرام  | 

نفس وحشی

به شیطان گفت: «لعنت بر شیطان»!لبخند زد. پرسید: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسید: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسید: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسید: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.

مثل هر روز، در نخستین لحظات بامدادی، در هنگام ترک خانه، از جلوی بساط شیطان رد شدم. گفت: محصولی تازه دارم. آرامش بخش دروغگویان! و برگ کاغذی به من داد...

نوشته بود:

«دروغگوها بخشیده خواهند شد...

دروغگو، گاه دروغ می گوید: آنقدر کوچک که فکر نمی کند روزی مجبور شود دروغ های بزرگی در ادامه آن بگوید.

دروغگو، گاه دروغ می گوید: تنها به این دلیل که می خواهد لبخند از لب دیگری محو نشود. هر چند که گاه، مخاطب او روزها و شامها گریه می کند از شنیدن آن دروغ.

دروغگو، گاه دروغ می گوید: نه از خودخواهی. بلکه از عشقی که به دیگری و دیگران دارد. می داند که نهایتاً یکی نابود خواهد شد. دروغ می گوید تا آنکه نابود میشود خودش باشد...

دروغگو گاه دروغ می گوید...

و در پایان نوشته بود: دروغگوها بخشیده خواهند شد...»

حرف هایش آرام کننده بود. خاطره تلخ دروغ های پیشین را پاک میکرد. اما کسی در دلم میگفت: حرف هایش را فراموش کن. او شیطان است...

من دور میشدم و جمله های آن برگه را در ذهنم تکرار میکردم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 12:30  توسط آرام  |